Blog . Profile . Archive . Email . Design by .


کدامين سو

این روزها

این روزها در حیرتم از فا صله ی عظیم انسا ن ها.

چقدر دورند.....

و من چگو نه می توانم از خودم تا آ نها که می خواهم بدانم ٬طی کنم؟

من می دانم که هیچ کس نخواهد توانست...

و در این میان

در آرزوی فهمیدن و فهمیده شدن به گور خواهیم رفت!

و من چقدر دلم  می خواهد ٬دیگربه این فاصله ها نیندیشم.

.

.

.

این روزها در حیرتم از فاصله ی عظیم خودم ...تا.........خودم!

خود خودم تا خودی که می خواهم!

این روزها

دیگر هیچ کدام را نمی خواهم.

فقط می خواهم

در یک لحظه

همه چیز......تمام شود.

نوشته شده در دوشنبه ٢۸ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

سکوت در همه جا گسترده است...مثل همیشه....تا ابد.

انگار از جایی پرتاب شده ام.از چه؟از کجا؟نمی دانم ....هیچ نمیدانم.

اصلا از کی دلم مدام شور می زند؟از کی مدام شور می زند که کجایم؟که چه می خواهم٬که چه می گویم٬که چه می گویی؟

از چه وسط این سیاهی افتاده ام و مدام دست و پا می زنم؟چرا هیچ چیز خوب نمی آید؟چرا من خوب نمی آیم؟که اصلا چرا سیاه است؟که سیاهی چیست؟....

که اصلا از چه ٬هی پی چیزی٬مدام می گردم؟که اصلا تو چه می خواهی از من ٬که هیچ نمی گویی و هیچ نمی شنوم؟

چرا هیچ چیز سر جای خود نیست؟که اصلا جایش کجاست؟که چرا ....هست؟که اصلا....

خسته ام .... به خدا خسته ام....خسته.........

نوشته شده در یکشنبه ٢٠ خرداد ۱۳۸٦ساعت ٩:۱٠ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

صدای رعد و برق.....باران....نسیمی خنک....

و اکنون گنجشکها ٬که می خوانند!

همین

برای زنده بودن کافیست.

نوشته شده در سه‌شنبه ۱٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۸:٠٦ ‎ب.ظ توسط زهره نظرات () |

هیچ وقت نفهمیدم چگونه  می توان جاری شد در بودن...

در انتهای بی وزنی.

و غرق شد در موسیقی...در مو سیقي بودن.

.

.

.

همیشه فکر کرده ام آواها از برکتی عظیم منشاء می گیرند.

این بار هم موسیقی در من جاری میشود و من باز هم می مانم ٬در درک آنچه می فهمم.

هیچ چیز سخت تر از آن نیست که چیزی درونت مدام بخواهد بگوید ٬ اما ......نتواند.

...کسی می داند آوای کائنات را؟؟؟

نوشته شده در جمعه ۱۱ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱:٤٧ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

دلم چقدر خدا می خواهد..........

نوشته شده در شنبه ٥ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |

می خواهم ساده باشم.....

بزرگ ترین لذت آرامش بخش این روزهام٬ قدم زدن با چشمان نیمه بسته زیر سایه ی درختهای خسیس توی سکوت خواب آلود بعد از ظهر هاست....ااااخ.....چه لذتی داره....وقتی چشماتو می بندی و آفتاب با چشمانت قایم مو شک بازی می کنه...آروم..آروم..چشماتو نوازش می کنه.

آرامش بخشه...انقدر آروم که دوست دارم تا ابدیت در آن لحظه بمانم....برای همیشه....و همه چیز چقدر -برای یک لحظه-پاک و روشن و آفتابیست......ساده.....مثل کودکی ها...و من چقدر دلم می خواهد مثل کودکیها ساده باشم.... و من چقدر دلم می خواهد فکر نکنم...به هیچ ٬جز همان لحظه ی ساده و روشن.....

نوشته شده در جمعه ٤ خرداد ۱۳۸٦ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ توسط زهره نظرات () |


Design By : Night Skin